تبليغاتX
لیلا و بیدمجنون - دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن

لیلا و بیدمجنون

روزنوشتهای شبانه یک بیدمجنون تنها که تنها نیست

دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن

نمیتوانستم فراموش کنم .نسا آمده بود به شرکت و کلی خوشحالمان کرد او را هم نمی توانستم از یاد ببرم و تنهاترین لیلا  را که غم از دست دادن برادرش غمگینم کرد و مرا به یاد عزیز سفرکرده ام انداخت هم همینطور خصوصا وقتی که برایم نوشته بود که چرا غمگینم و من نمی دانستم باید برایش چه بنویسم تا زیاد غمگین نشود و حمید رضا که انگار سالهاست دوستش دارم و نمیداند یا زهره که زیاد هم وروجک نیست و یا صفین وگرد افرید که فراموشم کرده اند.
در این مدت که نبودم اتفاقات زیادی برایم افتاد که همه اش خیر بود .لیلا را به سوریه فرستاده بودم با مادرش که خیلی راضی بود الهام که حالا حالش خیلی بهتر است بازگشتی خوب به شرکت داشته است ولی حساسیت هایش دارد من را اذیت میکند ارمغان هم که تازه امده و خیلی راضی هستم از او نسا هم بعد از سه ماه به شرکت امده بود و همه را غافلگیر کرد و با رفتن بدون خداحافظی اش بیشتر غافلگیرشدیم .شاید تاب لحظه خداحافظی را چون نداشتیم خداوند از آن لحظه محروممان کرد. همسر محمد هم زنگ زده بود و برایم پیغام گذاشته بود او هم طفلک با محمد درگیر شده است و از من خواسته که وساطت کنم و من چون عاجزم از درمان خودم چطور میخواهم مشکل او را حل بکنم نمیدانم چهار روز میشود که پیغام گذاشته و شماره منزل پدرش را داده تا با او تماس بگیرم و من جرات ندارم چه بگویم وقتی میدانم که دوستم محمد مقصر است واگر کمی به خودش حرکت بدهد و کارش را جدی بگیرد و به امید دیگران نماند بسیار موفق خواهد بود اما نرود میخ فولادی به سنگ .


رها شدم من از غم رها رها  رها من
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  |