وتو تنها ترین معشوق باقی خواهی ماند
بسیارند از تو بالا تر
بسیارند از تو خندان تر
بسیارند از تو پاکتر و زلال تر
اما لیلا توئی !
چون نسیم می آئی و هوایم را عطر آگین میکنی
چون باد می آئی و می پراکنی برگهای پریشانم را
میزدائی هر چه گرد و غبار است از شاخه هایم
از چمنزار که می گذری نگاهی با تو نیست
از مرزها که میگذری صدایی از تو نیست
از چشمها که میگذری اشکهایی با تو نیست
لیلا !
فرشته های آسمانی سرود جاودانگی ات را
همه عمر خوانده اند و می خوانند
در زمین من تو را میخوانم
با آوازی که تمام جهان را پر می کند
از سکوت تو
از مهر تو
از نگاه تو
از عشق تو
من با تو تنها میشوم
تنهائی با من و تو
عشق با ما تنها...
و تو تنها ترین معشوق باقی خواهی ماند
چون لیلا توئی!
م.یاور
به تهران رفته بودم با لیلا برای چشمهایش.دکتر نوبت نداد ماند برای سوم خرداد .میگوید احساس میکنم که لنزهایم حرکت کرده اند .با هم به نمایشگاه کتاب رفتیم خیلی خوش گذشت از شرکت خبر نداشتم به محض برگشت متوجه اخبار بدی شدم سهیل کار خودش را کرده بود به شرکت آمده بود و باعث ناراحتی همه مخصوصا الهام شد.مازیار هم که میگوید به احترام من او را از شرکت بیرون نکرده است .الهام به خاطر شوکی که به او وارد شده در خانه بستری است به او سر زدم مثل یک موش کوچک و ریز شده است .حرفهایم را گوش که نکرد هیچ کارهای خودش را انجام داد میگفت روانپزشک دارم .حالا همه چیز به هم خورده و خانواده الهام دیگر همه چیز را میدانند .سهیل یک آدم معتاد یک هروئینی بیمار و بیچاره است و الهام میخواهد ناجی او باشد؟؟؟ حرف مراهم گوش نکرد و حالا باید تاوانش را پس بدهد سهیل به او تهمت خیلی سنگینی زده است خیلی سنگین .وآن نادان میخواست به سهیل یک آدم هرزه که همسر اولش را به خاطر هیچ و پوچ بیچاره کرد کمک کند .خدای من کمکش کن بسیار ناراحت است خانواده الهام راجع به او چه فکری میکنند؟
با نسا تلفنی صحبت کردم ۲۰اردیبهشت روز تولدش بود به او تبریک گفتم گفت که دلش برای شرکت تنگ شده و میخواهد بیاید و به ما سر بزند میگفت :دلم برای پله های شرکت هم تنگ شده چه برسد به شما موضوع الهام را به او گفتم ناراحت شد
لیلاباقری هم زنگ زده بود من نبودم از فاطمه هم اصلا خبر ندارم قرار شده بود که با لیلا باقری حرف بزنم تا برود به فکر آینده و زندگی اش باشد اصلا وقت نشد
از افسانه هم خبری نیست به لیلا گفتم که به دلم افتاده افسون امسال عروسی میکند لیلا خندید و گفت: دلت نیفته زمین .داشت متلک می گفت مثلا.
