نامت را می نویسم تا شاید بیایی
گریزانند حروف از من
میخواهم تنهایی هایم را فریاد کنم
لحظه لحظه تو بیادم میآئی
می خواهم از تو با خودم بگویم
خودم از تو گریزان است
نامت را می نویسم تا شاید بیایی
عطر آگین می شود کاغذم
اما تو نمی آئی !
حرف به حرف کلمه کلمه توراهجا می کنم
اطاقم پر احساس تنهائی میشود
می دانم
بی تو هیچم و با تو تنها
خوشا من!
که نامم با نام تو معنای عشق است
دوستت دارم.
م.یاور
جمعه تمام شده است وفردا روز دیگری از روزهای بارانی من است.امروزتنهائی کار خودش را کردوتنهایم گذاشت . بسیار خسته بودم لیلا هم رفته بودبه خانه خواهر بزرگش وقراربود منهم بروم اما تماس تلفنی مازیار کار خودش را کرد به شرکت رفتم کارم تمام شد اما حالم آنقدر بد شده بود که برای لیلا نوشتم چقدر دوستش دارم و چقدردلم می خواهد که او اینجا باشد تا با هم به انزلی برویم و زیر باران راه برویم مثل همان روزهائی که مجنون وار ساعتها زیر باران بودیم و هر چه بیشتر راه میرفتیم بارانی می شدیم اما خیس نمی شدیم .برایش نوشتم که مثل آن روز ها دلم گرفته است اما شهامت گریه کردن را ندارم و یک بار که این را به لیلا گفته بودم اشک ریخت و گفت : گریه کردن شهامت نمی خواهد بهانه می خواهد و من گریه کرده بودم و لیلا خندیده بود تا دیگر اشکهایم را نبیند
پیاده قدم زنان به راه افتادم باران می بارید. ریز بود و من تنها بودم لیلا هم نبود تا با دیدنش آرام شوم اشکهایم منتظر بهانه بودند تا بیایند لبخند سراسر تمسخرجوانی که چترش به سرم خورده بودبهانه خوبی بود.انگار به من میخندید یا به اشکهایم شاید به راه رفتنم شاید به این خاطر که برای خندیدن بهانه ای لازم داشت و آن بهانه اشکهای من بود. شاید
