حضور سردت بر گرده هایم می نشیند
مرا تنگ در آغوش می گیری ٬
و تنم گرم وجودت می شود.
تو باران می شوی
سرازیر از سر شاخه های من به زمین ٬ هنگامی که
از تو خواهم پرسید: نام کوچکت چیست ؟
و تو چون همیشه خواهی گفت : بارانی یخ زده یا ابری سرد
و من می دانم که تو همان لیلایی!
برف شده ای تا باران
خیسم نکند.
+ نوشته شده در ساعت   توسط بیدمجنون
|
سلام به همه خوبان
آمدم نه به این خاطر که بمانم .آمده ام که بروم چرا که رفتنم آرزوست !
مرا به سردی ی قلب شکسته ی سینه سرخی سپردند و رفتند. مرا با تنهایی ی دستان بغض آلود دوستان سابقم تنها گذاشتند و رفتند .
احساسها همه این بود که منه افتاده توان برپا خاستن را ندارم دیگر بار ! ولی دوستان خوب نادیده ام
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط بیدمجنون
|
سلام
من حالم خیلی خوب نیست ولی باز هم به امیدی زنده ام .از شما هم که با اظهار لطفتان مرا تنها نگذاشته اید سپاسگذارم
به همه آنهایی که برایم پیغام گذاشته اند سر زده ام و سر میزنم و علت ننوشتنم به احوالاتم بر میگردد که بزودی عالی میشود ولی حالا خراب است
+ نوشته شده در ساعت   توسط بیدمجنون
|
سکوت را با تو سر کرده ام
در تنهایی و شب
انتظار را با تو پیموده ام
به تنهایی در شب
تمامی عشقم را با تو
برای تو بوده ام
نه شب نه مهتاب
نتوانسته اند یادت را از من بکاهند
سکوت را با تو سر کرده ام
بی آنکه نامت را زمزمه کنم
با یادت اشک ریخته ام
همچون گذشته
که یادت با اشکهایم می آمد
زمانی که تو وجود داشتی اما نبودی
سکوت را با تو سر کرده ام
وقتی زمزمه ها با نامت آغاز می شدند
و نامت راز جاودانگی سکوتم بود
و سکوتم چون سکوت شب همرنگ تنهایی
شبها را با تو سر کرده ام
سکوت را با تو
شبها را بی تو سر کرده ام
سکوت را با تو
شبها را با یادت
سکوت را با تو
شبها را به تنهایی
سکوت را با تو
.
.
.
کاش بیایی گرده هایم تاب نگاه مهتاب را ندارند
برگ برگ شده ام
خداحافظ
م.یاور
بعد از به تهران بردن لیلا دیگر نتوانستم بنویسم دوباره قرار شده بودبه تهران برویم ده روز گذشت باز به تهران رفتیم دکتر چشمهایش را نگاهی کرد و گفت خیلی خوبند آنقدر خوشحال بودم که نمی توانستم خوشحالی ام را برای خودم نگه دارم برای خیلی ها نوشتم که او چشمهایش بهتر شده اند
نمی دانم برای شما که حالا دارید می خوانید هم نوشته ام یا نه ولی در این خوشحالی بسیاری با من همراه شدند که از تک تک آنها سپاسگذارم
دراین مدت اتفاقات زیادی افتاده که کم کم برایتان می نویسم
بهترین خبر اینکه الهام به اشتباهش پی برد . این مسئله به بیماری اش ختم شده بود هنوز هم تحت نظر پزشک روانشناس است هر وقت افت فشار پیدا میکند و ما باید طفلک را به درمانگاه ببریم با توجه به آبرو ریزی که در شرکت اتفاق افتاد انتظار نداشت که اجازه بدهم دوباره به شرکت برگردد.یک روز با مادرش امد ومن بی مقدمه او را دعوت به کار کردم انتظارش را نداشت همکارانم هم کمی ناراحت شدند ولی من قبلا با دکتر روانشناس او صحبت کرده بودم وبرای رهایی از بحران روحی که الهام دچارش شده تنها راه بازگرداندنش به محیط کاری مناسب حالش بود و من به خاطر اینکه اعتمادش از پزشک روانشناسش سلب نشود به کسی نگفتم که با اودر ارتباطم.
لیلا باقری هم بالاخره از خر شیطان پایین آمد. بعدا بیشتر مینویسم
+ نوشته شده در ساعت   توسط بیدمجنون
|
پنج شنبه است و تنهایم در شرکت نشسته ام ومنتظراین هستم که مازیار بیاید وکمی از این حال خارج بشوم.تا نیم ساعت پیش داشتم با علی صحبت میکردم که به یاد حرفهای گردآفرید افتادم . نوشته بود چرا همه مشکل و شکست عشقی دارند؟علی 18 همین ماه باید به سربازی برود و از بابت نامزدش بسیار ناراحت است آمد و با من درد دل کرد خیلی خوشم آمدخیلی همدیگر را دوست دارند بیاد خودم و جوانی !!!هایم افتادم علی میگوید نمی دانم چرا دیگر نمیخواهد مرا ببیند واگر او را نبینم به سربازی نمی روم نمیدانستم اینقدر احساساتی است از او بعنوان یک مرد خوشم آمد بیاد دوران خدمت خودم افتادم عباس وآزیتا -ماجرای بهار که خیلی روی من اثر گذاشته بود ووجود افسانه که تسلی خاطرم بود وخودش نمی دانست
از اینجا تا تنهائی من راه زیاد است
لیلا
یکسره صدایم می زد
وادارم می کرد تا رویاهای شما را ببینم
می توانید کمی صبر کنید؟
فقط یک امشب را
می خواهم قدم بزنم
م.یاور
+ نوشته شده در ساعت   توسط بیدمجنون
|