تبليغاتX
لیلا و بیدمجنون

لیلا و بیدمجنون

روزنوشتهای شبانه یک بیدمجنون تنها که تنها نیست

وتو تنها ترین معشوق باقی خواهی ماند

بسیارند از تو زیباتر
بسیارند از تو بالا تر
بسیارند از تو خندان تر
بسیارند از تو پاکتر و زلال تر
اما لیلا توئی !
چون نسیم می آئی و هوایم را عطر آگین میکنی
چون باد می آئی و می پراکنی برگهای پریشانم را
میزدائی هر چه گرد و غبار است از شاخه هایم

از چمنزار که می گذری نگاهی با تو نیست
از مرزها که میگذری صدایی از تو نیست
از چشمها که میگذری اشکهایی با تو نیست
                                                                 لیلا  !
فرشته های آسمانی سرود جاودانگی ات را
همه عمر خوانده اند و می خوانند
در زمین من تو را میخوانم
با آوازی که تمام جهان را پر می کند
از سکوت تو
از مهر تو
از نگاه تو
از عشق تو
من با تو تنها میشوم
تنهائی با من و تو
عشق با ما تنها...
و تو تنها ترین معشوق باقی خواهی ماند
چون لیلا توئی!

                                               م.یاور

 

به تهران رفته بودم با لیلا برای چشمهایش.دکتر نوبت نداد ماند برای سوم خرداد .میگوید احساس میکنم که لنزهایم حرکت کرده اند .با هم به نمایشگاه کتاب رفتیم خیلی خوش گذشت از شرکت خبر نداشتم به محض برگشت متوجه اخبار بدی شدم سهیل کار خودش را کرده بود به شرکت آمده بود و باعث ناراحتی همه مخصوصا الهام شد.مازیار هم که میگوید به احترام من او را از شرکت بیرون نکرده است .الهام به خاطر شوکی که به او وارد شده در خانه بستری است به او سر زدم مثل یک موش کوچک و ریز شده است .حرفهایم را گوش که نکرد هیچ کارهای خودش را انجام داد میگفت روانپزشک دارم .حالا همه چیز به هم خورده و خانواده الهام دیگر همه چیز را میدانند .سهیل یک آدم معتاد یک هروئینی بیمار و بیچاره است و الهام میخواهد ناجی او باشد؟؟؟ حرف مراهم گوش نکرد و حالا باید تاوانش را پس بدهد سهیل به او تهمت خیلی سنگینی زده است خیلی سنگین .وآن نادان میخواست به سهیل یک آدم هرزه که همسر اولش را به خاطر هیچ و پوچ بیچاره کرد کمک کند .خدای من کمکش کن بسیار ناراحت است خانواده الهام راجع به او چه فکری میکنند؟

با نسا تلفنی صحبت کردم ۲۰اردیبهشت روز تولدش بود به او تبریک گفتم گفت که دلش برای شرکت تنگ شده و میخواهد بیاید و به ما سر بزند میگفت :دلم برای پله های شرکت هم تنگ شده چه برسد به شما   موضوع الهام را به او گفتم ناراحت شد

لیلاباقری هم زنگ زده بود من نبودم از فاطمه هم اصلا خبر ندارم قرار شده بود که با لیلا باقری حرف بزنم تا برود به فکر آینده و زندگی اش باشد اصلا وقت نشد
از افسانه هم خبری نیست به لیلا گفتم که به دلم افتاده افسون امسال عروسی میکند لیلا خندید و گفت: دلت نیفته زمین .داشت متلک می گفت مثلا.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

نامت را می نویسم تا شاید بیایی

می خواهم نامم را بنویسم
گریزانند حروف از من
میخواهم تنهایی هایم را فریاد کنم
لحظه لحظه تو بیادم میآئی
می خواهم از تو با خودم بگویم
خودم از  تو گریزان است
نامت را می نویسم تا شاید بیایی
عطر آگین می شود کاغذم
اما تو نمی آئی !
حرف به حرف کلمه کلمه توراهجا می کنم
اطاقم پر احساس تنهائی میشود
می دانم
 بی تو هیچم و با تو تنها
خوشا من! 
که نامم با نام تو معنای عشق است
دوستت دارم.
  

                           م.یاور

 

جمعه تمام شده است وفردا روز دیگری از روزهای بارانی من است.امروزتنهائی کار خودش را کردوتنهایم گذاشت . بسیار خسته بودم لیلا هم رفته بودبه خانه خواهر بزرگش وقراربود منهم بروم اما تماس تلفنی مازیار کار خودش را کرد به شرکت رفتم کارم تمام شد اما حالم آنقدر بد شده بود که برای لیلا نوشتم  چقدر دوستش دارم و چقدردلم می خواهد که او اینجا باشد تا با هم به انزلی برویم و زیر باران راه برویم مثل همان روزهائی که مجنون وار ساعتها زیر باران بودیم و هر چه بیشتر راه میرفتیم بارانی می شدیم اما خیس نمی شدیم .برایش نوشتم که مثل آن روز ها دلم گرفته است اما شهامت گریه کردن را ندارم و یک بار که این را به لیلا گفته بودم اشک ریخت و گفت : گریه کردن شهامت نمی خواهد بهانه می خواهد و من گریه کرده بودم و لیلا خندیده بود تا دیگر اشکهایم را نبیند
پیاده قدم زنان به راه افتادم باران می بارید. ریز بود و من تنها بودم لیلا هم نبود تا با دیدنش آرام شوم اشکهایم منتظر بهانه بودند تا بیایند لبخند سراسر تمسخرجوانی که چترش به سرم خورده بودبهانه خوبی بود.انگار به من میخندید یا به اشکهایم  شاید به راه رفتنم شاید به این خاطر که برای خندیدن بهانه ای لازم داشت و آن بهانه اشکهای من بود. شاید              

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

می خواهم قدم بزنم .

پنج شنبه است و تنهایم در شرکت نشسته ام ومنتظراین هستم که مازیار بیاید وکمی  از این حال خارج بشوم.تا نیم ساعت پیش داشتم با علی صحبت میکردم که به یاد حرفهای گردآفرید افتادم . نوشته بود چرا همه مشکل و شکست عشقی دارند؟علی  18 همین ماه باید  به سربازی برود و از بابت نامزدش بسیار ناراحت است  آمد و با من درد دل کرد خیلی خوشم آمدخیلی همدیگر را دوست دارند بیاد خودم و جوانی !!!هایم افتادم علی میگوید نمی دانم چرا دیگر نمیخواهد مرا ببیند واگر او را نبینم به سربازی نمی روم نمیدانستم اینقدر احساساتی است از او بعنوان یک مرد خوشم آمد بیاد دوران خدمت خودم افتادم عباس وآزیتا -ماجرای بهار که خیلی روی من اثر گذاشته بود ووجود افسانه که تسلی خاطرم بود وخودش نمی دانست

از اینجا تا تنهائی من راه زیاد است
لیلا
یکسره صدایم می زد
وادارم می کرد تا رویاهای شما را ببینم
می توانید کمی صبر کنید؟
فقط یک امشب را
  می خواهم قدم بزنم


                               م.یاور  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

بسترسبز

شب آنقدر تاریک نبود
که نتوان در دل آسمان
یک بستر سبز را ندید
که می خرامد ومی رود ودور می زند
حضوری دوست داشتنی که تنهائی ات را از تو نمی خواهد
به ستاره گفتم
به لیلا هم
یک خواب خوب ،همه ی شب خوب است
اگر سحر تو را جا نگذارند


م.یاور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

امروز روز خوبی بود ولی نه مثل همه روز ها

لیلا باقری آمده بود . به بهانه گرفتن کارتش آمده بود تا به گفته خودش با من حرفهایی بزند که بخاطرحضور مازیار کوتاه آمد و رفت موقع خداحافظی گفت که خیلی کار داشتم ولی نشد که بگویم .احتمال می دهم راجع به سجاد و برنامه ازدواجش بخواهد با من مشورت کند و من چه دارم که بگویم با این همه مسالی که او برای خودش ایجاد کرده .

امروز الهام هم حال مساعدی نداشت و تقریبادر شرکت بی حال وبی کار منتظر یک معجزه بود تا به دادش برسد. مازیار گفت که زیاد مراعاتش را میکنم شاید راست بگوید ولی کسی با حال او را که نمی توانم طرد کنم هنوز با کله خرابی و یک دندگی خودش با سهیل تلفنی صحبت میکند تا به قول خودش طبق گفته مشاورش عمل کرده باشد
سعید راجع به حرفهایی که پشت سر الهام هست به من هشدار داده ولی میدانم که این طفلک بی تقصیراست من مطمئنم ولی باید تمام حواسم را جمع کنم
  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

خسته شده ام

هر روز نامردی و دروغ نمی دانم چه بکنم دیگر از دست خودم هم خسته شده ام نمی دانم چرا لیلا و پسرم  باید تاوان اینکه من قرار است خوب باشم را بدهند و تا کی ؟


باید بال و پر وا کرد و رفت
نیمه شب با اجل تا کرد و رفت

.........
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

خسته ام ...خیلی خسته

آنقدر خسته ام که همه متوجه شده اند .امروز هم هوا مثل دیروز بارانی بود ومن از هوا هم بارانی تر دیروز با نساالدوله تلفنی صحبت کردم از دست خودش و دایی دوستش عجیب می نالید طفلک انتظار همه چیز را داشت بجز همین ماجرا را که دایی 65ساله هوس جوانی به سرش بزند.می خندید و میگفت که چرا من ؟؟؟بامنصوره هم تلفنی صحبت کردم از من خواست عکسهایی از خودم و لیلا و پسرم را برایش بفرستم و من هم برایش ای میل کردم ولی تا امروز که خبری از او نشده قرار بود ببیند اگر تیپ دختر مهناز به پسر من میخورد ترتیبی بدهد تا به بهانه  آنها من و مهناز بعد از چند سال همدیگر را ببینیم. با کامی هم تماس گرفتم هنوز برای رادیو تهران برنامه می نویسد و شغل دیگری ندارد خودش که میگوید راضی است این اواخر هم برای شبکه مهاجر کاری انجام داده که کیومرث  بشکه  کارگردان آن بود آنجور که کامی گفت علی رضا هم بعنوان دستیار تهیه با آنها بود این بچه ها توبه نکرده اند از کار کردن با بهزاد جانور البته بهزاد جانور جالبی است .بیاد سپیده افتادم که نوشته بود اسب حیوان عجیبی است اگر او بهزاد را می شناخت حتما می نوشت بهزاد حیوان عجیبی است بعد از فیلم آسایشگاه نام جانور روی او مانده است هر چند حالا دیگر برای خودش آدمی ؟؟؟ شده دفتر باکو دفتر دوبی و... ویلای چمخاله وبرو تا آخرش را
کامی میگفت دیگر با او کار نمی کند باید از نزدیک ببینمش . راستی منصوره قرار شده که یک پنج شنبه و جمعه با همسر و فرزندش بیایداینجا افسانه هم قرار شده با او بیاید اگر اینجور بشود من هم بچه ها را جمع می کنم تا دوباره همه بعد از سالها دور هم جمع بشویم در بین ما مژگان نیست فریده هم که با من قهر است و نمی آید. منهم  علی رضا را ناچارا تحمل خواهم کرد میدانید من هنوز به هیچکس نگفته ام که این وبلاگ را می نویسم تا خودشان پیدایش کنند  
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

نیمه شب است و همه خوابیده اند امشب که صبح بشود در شرکت بسیار کار دارم و فکر نکنم بتوانم به خودم برسم پنج شنبه با مژگان تلفنی صحبت کردم از منصوره خبرداشت ومن خیلی خوشحال شدم که او سالم وسلامت است سالهاست که از منصوره بی خبرم در واقع از روز تولدش که برایش زنگ زدم تا به او تبریک بگویم و حرف از افسون شد و منصوره از افسون گله کرد و گفت که خیلی وقت است از هم دیگر خبر ندارندو من خبر فوت پدر افسون را به او دادم تا علت تماس نگرفتن های افسون را توجیه کنم دقیقا خاطرم هست که چند ثانیه سکوت محض و بعد هق هق گریه منصوره که انگار تمامی نداشت و من ندانسته خبر بدی به او داده بودم و دیگر نتوانستم ساکتش کنم و بخاطر این اشتباهم دیگر برایش زنگ نزدم تا اینکه شماره تلفنم تقییر کرد و محل کار او هم همینطور تازه بخاطر این کارم افسون هم کمی ناراحت شد . مژگان هم گفت که منصوره با او در تماس هست امیدوارم با دیدن منصوره بتوانم نشانی از مژگان بیابم مژگان 8سال میشود که به بلژیک رفته و دیگر از او خبری ندارم.جالب بود که  مژگان ازمنصوره خبر علیرضا را گرفته احتمالا خبر ندارد که علی رضا چه کلاه بزرگی سر من و بچه های دیگر گذاشته و من نمی دانم این خبر بد را دیگر چطور به او بگویم و اصلا باید بگویم یا نه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  |