تبليغاتX
لیلا و بیدمجنون

لیلا و بیدمجنون

روزنوشتهای شبانه یک بیدمجنون تنها که تنها نیست

بیا به خورشید برویم

 سلام
باران زیبائی می باردو جای همه خالیست. دو روز بود که لیلا با من حرف نمی زد امروز باران او را به حرف آورد .او هم مثل من طاقت گریه آسمان را ندارد .سالها قبل که دوران نامزدی امان بود آنقدر زیر باران راه می رفتیم که خورشید دلش به حالمان میسوخت ومی آمد شاهد من بلوار زیبای انزلی یا کوههای شیطان کوه لاهیجان.  پارک ملت تهران هم که دیگر هیچ با بهار در پارک ملت در بارانی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم نمی توانم فراموشش کنم میدویدیم نوجوان بودیم خیلی جوان بودیم اولین تجربه عاشقی من به خودم قول داده بودم راجع به ستاره دیگر چیزی نگویم و ننویسم اما .... نمی شود .ستاره رفت با تمام صداقتش با تمام پاکی هایش نمی دانم اگر بود ...
   
بید مجنونی از جنس نگاه تو
با قطره بارانی
که با باد همراه بود
در خیال او
می رفت
تا لیلائی بیابد
که تاب نگاه آئینه را داشته باشد
سبزینه نگاه او
لیلای هر بید مجنونی ست
"آئینه ها هم راست نمی گویند "
بیا به خورشید برویم
تا همیشه لیلا
تا همیشه مجنون
ای آبی یِ آسمانی

                                   م.یاور 
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

شاید لیلا ئی بیاید که تاب نگاه آئینه را داشته باشد

هفته گذشته فاطمه برایم زنگ زد وبخاطروضعیت لیلاباقری ناراحت بود .از وقتی که لیلا باقری برنامه نامزدی اش را با سجاد به هم زده مثل اینکه اوضاع مناسبی ندارد فاطمه هم دوباره یادش آمده که مادر بچه ها بشود.لیلا باقری برای تبریک سال نو پیشم آمده بود حالش بد نبود قرار شد دوباره به من سر بزند به فاطمه قول دادم اگر آمدبااوصحبت کنم تا از خر شیطان پائین بیاید و اینقدربه خواستگارهایش نه نگوید.
افسون دو بار برایم زنگ زد حالش خوب نبود به دکتر رفته بود که البته حالا حالش خوب است.
نساالدوله هم 3 روز پیش گفت که سر کار رفته است و از محیط کارش راضی بود
از فردا سعی میکنم بیشتر به خودم و لیلا برسم هر وقت حالم دگرگون میشود او بیشتر به من فشار می اورد از اینکه به سایرین می پردازم کلی شاکی می شود
حوصله هیچکس را ندارد و من را تنها برای خودش می خواهد منهم نمی توانم به اعتماد دیگران بی توجه باشم چه برسد به اعتمادشان خیانت کنم
راز هائی که با من در میان گذاشته اند را به کجا ببرم ؟لیلا جوابی به این سوالم نداده است .9سال است که جواب نداده است من هم همچنان تمام شاخه ها را به خاک یار خم کرده منتظرم تا شاید لیلا ئی بیاید که تاب نگاه آئینه را داشته باشد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

دلگیرم از این انتظار!

آنقدر خسته هستم که از روزگار گله مند باشم .نمی دانم این حق را دارم یا نه .امروز سومین روز است که با لیلا حرف نمی زنم.هیچکس به اندازه پسرم از این وضعیت ناراحت نیست منهم نمی دانم که باید کوتاه بیایم یا نه. تنهائی بدجوری اذیتم کرده وسراغم نمی آید.من مانده ام ویک پنجره
تمام آرزوی من این بود که بتوانم در تنهائی هایم بنشینم وبنویسم و بخوانم و ... و حالا در تضاد با این باورها و آرزو ها دست وپنجه نرم میکنم .
نمی دانم چرا اینقدر دروغ رایج شده است .همه حتی ستاره .حتی لیلا .همه برای اثبات خودشان دروغ می گویند ومن نمی توانم درک کنم


خسته ام .وامانده ام
از کاروان رفته من جا مانده ام
دلگیرم از این انتظار!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

ای بی وفا دار

ساعت شش نیست
و هنوز سپیده ای سر نزده
باد از کنارت می گذرد
وتو گیسوانت را می پراکنی در باد
و یادی از او نمی کنی
از لیلائی که بد نامی اش آبروی تو بود
ای آخرین بید مجنون
ای بی وفا دار

                                    م.یاور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

نمی دانم چرادوست داشتم تو آنجا نباشی

غمگنانه یعنی چی؟
(تو پرسیدی )
سنگفرش خیس
هیاهو
کفش پاره
شب چراغ
پیاده رو
نورماه
پیتزا آفتاب
نمی دانم چرادوست داشتم تو آنجا نباشی
در دشت سبز لامپ نئون
هم آوازی بیدوباد مجنون
وهم آغوشی بادوبیدمجنون
تازه باران هم می آید
خداحافظ

                                                       م.بیدمجنون

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

درتنهائی هایم بدنبال او که نه منتظر اویم تا بیاید و با آمدنش تنهاترم کند

سلام


تو از واژه های متضاد سخن می گوئی
من از عشق و مرگ حرف می زنم
سکوت را نه به خاطر تنهائی هایش
که به خاطر تو دوست دارم
وقتی که از واژه های متضادسخن می گوئی
وسکوتم را سرشار از حضورت می کنی
ایکاش عشق هم مانند تو از متضادها حرف می زد
دیگر طاقتم تمام شده

                                                     م.بیدمجنون

تا چند ساعت پیش آنقدر میهمان داشتیم که جا برای نشستن نبود .دخترعموهای خانم به اتفاق
همسران و فرزندان،نمی دانم چرا اینقدر مارا دوست دارندوبه ما احترام می گذارند در میان تمام
افراد فامیل فقط با ما رفت وآمد دارند
حالا که رفته اند من تنها پشت این رایانه نشسته ام و لیلا هم گرفته از فرط خستگی خوابیده
ومن مثل تمام شبها به ناچار بیدار تا شاید خوابی به سراغم بیاید
سکوت و تنهائی دو چیزی ست که به من سفارش شده تا در کنار آنها وبا استفاده از آنها به
سراغ خواب بروم غافل ازآنکه من عاشق سکوت و تنهائی یم و برای رسیدن به آنها لحظه شماری می کنم
حالا خودت تصور کن چطور می توانم اطرافیانم را متوجه حالم بکنم من در تنهائی هایم بدنبال او که نه
منتظر اویم تا بیاید وبا آمدنش تنها ترم بکند آنوقت همه می خواهند تا در تنهایی و سکوت به خواب بروم
اطرافم را شلوغ می کنند تا تنها نباشم تا فکرو خیال و اینجور چیزها به سراغم نیاید ،راستی مگر می آمد؟
سایه ام آمده ودر کنارم نشسته و بروبر مرا و صفحه رایانه ام را نگاه می کند هنوز نفهمیده ام که سایه ها سواد دارند یا نه؟اگر سواد داشتند چقدر جالب می شد طفلک سایه من دیگرناچار نبود مثل احمق ها بی هیچ عکس العملی فقط نگاه عاقل اندر صفیه به من بیندازد و بگوید : خوب که چی ؟
و من هم چه بگویم ؟
سایه ام جایش را عوض کرده وبا نگاهش دارد می پرسد :خوب که چی ؟
و من هم باز فقط سری تکان می دهم و ...و دیگر هیچ        
      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

حالا که کسی شده ام خودم نیستم

بهار بود و تو بودی وعشق بود وامید
بهار رفت و تو رفتی وعشق ماند و امید
 دوازده فروردین است تنها هستم .عیال وپسرم به عید دیدنی رفته اند به خانه یکی از دوستان قدیمی خانمم ومن مثل تنهائی خودم بی هیچ کس تنها مانده ام
خاطرم هست بیستم مهر بود سال 1369 .روزی که خودم را شناختم بله دقیقا از روزی که خودم را شناختم تصمیم گرفتم کسی بشوم و حالا که کسی شده ام
خودم نیستم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  |