تبليغاتX
لیلا و بیدمجنون
روزنوشتهای شبانه یک بیدمجنون تنها که تنها نیست
حضور سردت بر گرده هایم می نشیند

مرا تنگ در آغوش می گیری ٬

و تنم گرم وجودت می شود.

تو باران می شوی

سرازیر از سر شاخه های من به زمین ٬ هنگامی که

از تو خواهم پرسید: نام کوچکت چیست ؟

و تو چون همیشه خواهی گفت : بارانی یخ زده یا ابری سرد

و من می دانم که تو همان لیلایی!

برف شده ای تا باران

خیسم نکند. 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

سلام به همه خوبان

آمدم نه به این خاطر که بمانم  .آمده ام که بروم چرا که رفتنم آرزوست !

مرا به سردی ی قلب شکسته ی سینه سرخی سپردند و رفتند. مرا با تنهایی ی دستان بغض آلود دوستان سابقم  تنها گذاشتند و رفتند .

احساسها همه این بود که منه افتاده توان برپا خاستن را ندارم دیگر بار ! ولی دوستان خوب نادیده ام

من سر پا ایستاده باز آمدم برای گرفتن خسارتهایی که به روحم زده اند .محبوبم  توانم را آنقدر بالا ببرد که در چشمهایشان بنگرم و بگویم ": من همانم که تو گذاشتی ام و رفتی هوایم مال تو ! زمینم مال تو ! پول و مالم - ثروتم مال تو ! سلامت ظاهری ام هم مال تو !

اما قلب و روحم و عشقم مال خودم! شما نتوانستید بگیریدشان و نمی توانید و نمی توانند زیرا من هستم .هنوز هستم ! و تنها نیستم که تن ها هستم .

چه می دانی تو ای گل این چه حال است

دلم قحطی - نگاهم خشکسال است  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

سلام

من حالم خیلی خوب نیست ولی باز هم به امیدی زنده ام .از شما هم که با اظهار لطفتان مرا تنها نگذاشته اید سپاسگذارم

به همه آنهایی که برایم پیغام گذاشته اند سر زده ام و سر میزنم و علت ننوشتنم به احوالاتم بر میگردد که بزودی عالی میشود ولی حالا خراب است 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

نمی خواستم دوباره بیایم. کم آورده بودم انگار تمام سعی خودم را میکردم که همه را از یاد ببرم  اما نمیشد پروانه یا همان اعظم همیشه در خاطرم بود و در نمازهایم برای خوشبختی اش دعا میکردم .صنم که نمیدانم چرا نمی خواهد خوشحالی اش را به دیگران هدیه کند را نمیتوانستم فراموش کنم .نسا آمده بود به شرکت و کلی خوشحالمان کرد او را هم نمی توانستم از یاد ببرم و تنهاترین لیلا  را که غم از دست دادن برادرش غمگینم کرد و مرا به یاد عزیز سفرکرده ام انداخت هم همینطور خصوصا وقتی که برایم نوشته بود که چرا غمگینم و من نمی دانستم باید برایش چه بنویسم تا زیاد غمگین نشود و حمید رضا که انگار سالهاست دوستش دارم و نمیداند یا زهره که زیاد هم وروجک نیست و یا صفین وگرد افرید که فراموشم کرده اند.
در این مدت که نبودم اتفاقات زیادی برایم افتاد که همه اش خیر بود .لیلا را به سوریه فرستاده بودم با مادرش که خیلی راضی بود الهام که حالا حالش خیلی بهتر است بازگشتی خوب به شرکت داشته است ولی حساسیت هایش دارد من را اذیت میکند ارمغان هم که تازه امده و خیلی راضی هستم از او نسا هم بعد از سه ماه به شرکت امده بود و همه را غافلگیر کرد و با رفتن بدون خداحافظی اش بیشتر غافلگیرشدیم .شاید تاب لحظه خداحافظی را چون نداشتیم خداوند از آن لحظه محروممان کرد. همسر محمد هم زنگ زده بود و برایم پیغام گذاشته بود او هم طفلک با محمد درگیر شده است و از من خواسته که وساطت کنم و من چون عاجزم از درمان خودم چطور میخواهم مشکل او را حل بکنم نمیدانم چهار روز میشود که پیغام گذاشته و شماره منزل پدرش را داده تا با او تماس بگیرم و من جرات ندارم چه بگویم وقتی میدانم که دوستم محمد مقصر است واگر کمی به خودش حرکت بدهد و کارش را جدی بگیرد و به امید دیگران نماند بسیار موفق خواهد بود اما نرود میخ فولادی به سنگ .


رها شدم من از غم رها رها  رها من
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

دو بار برای دوست خوب نادیده ام صنم که وبلاگ  زیبایش به نام   http://www.sange-sabour.blogfa.com/ است را بارها خوانده ام و ناراحتی هایش مرا وادار کرده که برایش بیشتر بنویسم و همواره منتظر خبرهای خوشی از طرف او باشم اما نشد تا اینکه ایمیلی بدستم رسید و من در جواب آن برای صنم نوشتم  اما ایمیل قابل خواندن نبود پس ایمیل را در وبلاگم میگذارم تا هم صنم بخواند هم همه دوستانم و اگر شد به صنم سر بزنند و او را به فردایی زیبا امیدوار کنند و همه از او بخواهند تا نامه بعدی اش را با عشق به" او " بنویسد سرشار از عشق به او.  

شاه صنم - زیبا صنم - بوسه زنم برپای تو

ابریشم قیمت نداره حیف ازاون موهای تو

سلام صنم

شعر بالا را نوشتم تا بدانی چه اسم زیبایی داری.اجازه بده از همینجا  شروع کنم از زیبایی هایی که داری و خبر نداری . من در بین دوستانم (که شما هم یکی از انها هستید)کمتر کسی هست مثل شما که افسرده و ناراحت باشد .دقت کرده باشید منهم در نوشته هایم (دروبلاگم) هر وقت بسیار دلگیرو ناراحت میشوم می نویسم و ناراحتی هایم را با دیگران تقسیم میکنم درست مثل خوشحالی هایم که ان را هم با دوستانم تقسیم میکنم اینگونه برخورد باعث می شود نه احساس تنهایی زیاد کنم ونه اینکه نگرانی هایم را فقط برای خودم نگه دارم.

شما از مسئله ای رنج می برید که دقیقا نمی دانم چیست .اشاره کرده اید که او در غربت است و شما او رامدتهاست ندیده ایدو به همین دلیل بسیار ناراحتید .

در ابتدا از زیبایی ها صحبت کردم .شما از چیزی که فعلا ندارید و مدتی است که از آن دورید اینقدر احساس ناراحتی می کنید ولی از اینهمه چیزهایی که دارید و بسیار هم زیبایند بی تفاوت گذر می کنید.البته منظورم این نیست که همه به یک اندازه ارزش دارندوشما از درد فراغ و غم جدایی ننالید بلکه حرفم اینست که چون یک انسانید  سعی کنید از نیروی زیبایی که خداوند به شما عطا کرده و ان هم نیروی سازگاری  و کنار امدن با مصائب و مشکلات است به درستی استفاده کنید و عظمت" مادر الهی" را فراموش نکنید.

از شما اجازه  میخواهم حکایتی را باز گو کنم :روزی شخصی عارف با کشتی در سفر بود .کشتی دچار نقص فنی میشود و ناخدا اعلام وضعیت فوق العاده میکند .مسافران همه میترسندولی این شخص نمیترسد وسعی میکند به همه بفهماند که ترس معنایی ندارد .در این اثنا بادی وزیدن میگیرد و ملوانان با دلهره عجیبی میگویند که طوفانی خواهد آمد و باز هم همه میترسند .ان پیر راه رفته باز هم نترسیدولی کمی احساس بدی به او دست داد و امیدوار بود که طوفانی نیاید و دایم دعا می کرد که خداوندا ما را از این وضعیت نجات بده و وضع را از این که هست بد تر نکن .تا اینکه طوفان اغاز شدو دعا ها راه به جایی نبردهمه حتی پیر مرد هم ترسیده بودند.مادری به اتفاق دختر کوچکش در آن کشتی همسفر پیر مرد عارف بودند .پیر مرد به آن دختر نگاهی کرد امادر چهره اش هیچ ترسی  ندید و متوجه شد که آن دخترک در کمال آرامش در حال بازی با عروسکش است پیش او رفت و گفت  تو نمی ترسی ؟دخترک گفت : نه چرا باید بترسم وقتی" مادرم" با منست .آن پیر مرد تعریف می کند که در آن لحظه کشف کردم ایمانم چقدر ضعیف است و اگر همانقدر که آن دختر به مادرش ایمان دارد  من به مادر الهی ایمان داشتم نه طوفان میامد و نه بادی وزیدن میگرفت و نه من آرامشم را از دست میدادم پس همانجا به مادر الهی گفتم :

ای مادر الهی که همیشه با مایی آنچه مقدر است بر ما چون از جانب توست گوارایمان .چرا که تو چون مادری که ما را به دنیا اورده ما را دوست میداری و همواره نیکی ها و خوبی هایت را به ما نثار میکنی و ما را از گزندها مصون داشته ای و زیبایی هایی را که خلق کرده ای را به ما به هدیه داده ای پس اگر لایق آنهاییم به ما فرصت استفاده و لذت بردن از آنها را عطا کن و اگر لایق آن نیستیم آنها را از ما مگیر بلکه ما را لایقش گردان.و تا لایقش نشده ایم ما را از آن محروم ساز تا به وقت رسیدن و بدست آوردنش قدرش را نیک بدانیم .تو ای مادر الهی ما را همواره از گزند دور داشته ای تا رشد کردیم و کسی شدیم وهنگامی که احساس کردیم کسی شده ایم تو را از یاد بردیم پس تو هم ما را به وسایل و بهانه ها و طرق مختلف می ازمایی و ما را اماده رسیدن میکنی پس زودتر ما را در ازمونها قرار ده تا زودتر به مواهبت برسیم.

ای مادر الهی تو منبع ارامش در جهانی پس ما را برای رسیدن به ارامش اماده کن و ان را از ما فرزندانت دریغ ننما که ارامش ما ارامش توست ای دریای لطف و مهربانی که کم کاریهای ما تو را مواج میکند مارا در لطف خود غرق کن نه در قهر خود.

پیرمرد در حال زمزمه این جملات بود که دخترک به سراغش می اید و می گوید من با مادرم به قصد صرف غذا به روی عرشه خواهیم رفت ایا شما هم با ما خواهید امد ؟دران لحظه متوجه ارامش دریا شده بود . با لبخند سری تکان داد و گفت اری برویم که مقدر شده است بمانیم تا از الطافش بیشتر بهره ببریم چون مادر الهی من مانند مادر تو من را دوست داردومن هم او را همچون تو که مادرت را میپرستی دوست دارم.

ای صنم نامی بر خودت گذاشته ای که بسیار زیباست

دوستانی داری که تو را دوست دارند

مورد لطف قرار گرفته ای که دچار سختی ها شده ای

مورد نظر بوده ای که در این سن و سال غم دوری را تجربه کرده ای

اگر با دیگری اش بود میلی         چرا ظرف مرا بشکست لیلی

لیلی ظرف را شکست تا نشانی بگذارد از خودش تا بید مجنونی مثل من همواره به یادش باشم

ای صنم    زیبا صنم    بوسه زنم بر صبر تو

ان نگاه ارزش نداره     حیف از اون اشکهای تو

مادر الهی را فراموش نکن و نامه بعدی ات را به مادر الهی بنویس و از او بخواه به دست آن کس که دوستش میداری برساند

 

 

دوست نادیده ات

بیدمجنون    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

سکوت را با تو سر کرده ام
                                     در تنهایی و شب
انتظار را با تو پیموده ام 
                                     به تنهایی در شب
تمامی عشقم را با تو
برای تو بوده ام
نه شب نه مهتاب
                                  نتوانسته اند یادت را از من بکاهند

سکوت را با تو سر کرده ام
                                     بی آنکه نامت را زمزمه کنم
با یادت اشک ریخته ام
همچون گذشته
                    که یادت با اشکهایم می آمد
                                            زمانی که تو وجود داشتی اما نبودی

سکوت را با تو سر کرده ام
وقتی زمزمه ها با نامت آغاز می شدند
و نامت راز جاودانگی سکوتم بود
و سکوتم چون سکوت شب همرنگ تنهایی
 
شبها را با تو سر کرده ام 
  سکوت را با تو 
شبها را بی تو سر کرده ام 
 سکوت را با تو
شبها را با یادت 
 سکوت را با تو
شبها را به تنهایی 
سکوت را با تو
.
.
.
کاش بیایی گرده هایم تاب نگاه مهتاب را ندارند
                                             برگ برگ شده ام
                                                    خداحافظ

                                                                   م.یاور


 بعد از به تهران بردن لیلا دیگر نتوانستم بنویسم دوباره قرار شده بودبه تهران برویم ده روز گذشت باز به تهران رفتیم دکتر چشمهایش را نگاهی کرد و گفت خیلی خوبند آنقدر خوشحال بودم که نمی توانستم خوشحالی ام را برای خودم نگه دارم برای خیلی ها نوشتم که او چشمهایش بهتر شده اند
نمی دانم برای شما که حالا دارید می خوانید هم نوشته ام یا نه ولی در این خوشحالی بسیاری با من همراه شدند که از تک تک آنها سپاسگذارم
دراین مدت اتفاقات زیادی افتاده که کم کم برایتان می نویسم
بهترین خبر اینکه الهام به اشتباهش پی برد . این مسئله به بیماری اش ختم شده بود هنوز هم تحت نظر پزشک روانشناس است هر وقت افت فشار پیدا میکند و ما باید طفلک را به درمانگاه ببریم با توجه به آبرو ریزی که در شرکت اتفاق افتاد انتظار نداشت که اجازه بدهم دوباره به شرکت برگردد.یک روز با مادرش امد ومن بی مقدمه او را دعوت به کار کردم انتظارش را نداشت همکارانم هم کمی ناراحت شدند ولی من قبلا با دکتر روانشناس او صحبت کرده بودم وبرای رهایی از بحران روحی که الهام دچارش شده تنها راه بازگرداندنش به محیط کاری مناسب حالش بود و من به خاطر اینکه اعتمادش از پزشک روانشناسش سلب نشود به کسی نگفتم که با اودر ارتباطم.   

لیلا باقری هم بالاخره از خر شیطان پایین آمد. بعدا بیشتر مینویسم 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

بسیارند از تو زیباتر
بسیارند از تو بالا تر
بسیارند از تو خندان تر
بسیارند از تو پاکتر و زلال تر
اما لیلا توئی !
چون نسیم می آئی و هوایم را عطر آگین میکنی
چون باد می آئی و می پراکنی برگهای پریشانم را
میزدائی هر چه گرد و غبار است از شاخه هایم

از چمنزار که می گذری نگاهی با تو نیست
از مرزها که میگذری صدایی از تو نیست
از چشمها که میگذری اشکهایی با تو نیست
                                                                 لیلا  !
فرشته های آسمانی سرود جاودانگی ات را
همه عمر خوانده اند و می خوانند
در زمین من تو را میخوانم
با آوازی که تمام جهان را پر می کند
از سکوت تو
از مهر تو
از نگاه تو
از عشق تو
من با تو تنها میشوم
تنهائی با من و تو
عشق با ما تنها...
و تو تنها ترین معشوق باقی خواهی ماند
چون لیلا توئی!

                                               م.یاور

 

به تهران رفته بودم با لیلا برای چشمهایش.دکتر نوبت نداد ماند برای سوم خرداد .میگوید احساس میکنم که لنزهایم حرکت کرده اند .با هم به نمایشگاه کتاب رفتیم خیلی خوش گذشت از شرکت خبر نداشتم به محض برگشت متوجه اخبار بدی شدم سهیل کار خودش را کرده بود به شرکت آمده بود و باعث ناراحتی همه مخصوصا الهام شد.مازیار هم که میگوید به احترام من او را از شرکت بیرون نکرده است .الهام به خاطر شوکی که به او وارد شده در خانه بستری است به او سر زدم مثل یک موش کوچک و ریز شده است .حرفهایم را گوش که نکرد هیچ کارهای خودش را انجام داد میگفت روانپزشک دارم .حالا همه چیز به هم خورده و خانواده الهام دیگر همه چیز را میدانند .سهیل یک آدم معتاد یک هروئینی بیمار و بیچاره است و الهام میخواهد ناجی او باشد؟؟؟ حرف مراهم گوش نکرد و حالا باید تاوانش را پس بدهد سهیل به او تهمت خیلی سنگینی زده است خیلی سنگین .وآن نادان میخواست به سهیل یک آدم هرزه که همسر اولش را به خاطر هیچ و پوچ بیچاره کرد کمک کند .خدای من کمکش کن بسیار ناراحت است خانواده الهام راجع به او چه فکری میکنند؟

با نسا تلفنی صحبت کردم ۲۰اردیبهشت روز تولدش بود به او تبریک گفتم گفت که دلش برای شرکت تنگ شده و میخواهد بیاید و به ما سر بزند میگفت :دلم برای پله های شرکت هم تنگ شده چه برسد به شما   موضوع الهام را به او گفتم ناراحت شد

لیلاباقری هم زنگ زده بود من نبودم از فاطمه هم اصلا خبر ندارم قرار شده بود که با لیلا باقری حرف بزنم تا برود به فکر آینده و زندگی اش باشد اصلا وقت نشد
از افسانه هم خبری نیست به لیلا گفتم که به دلم افتاده افسون امسال عروسی میکند لیلا خندید و گفت: دلت نیفته زمین .داشت متلک می گفت مثلا.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

می خواهم نامم را بنویسم
گریزانند حروف از من
میخواهم تنهایی هایم را فریاد کنم
لحظه لحظه تو بیادم میآئی
می خواهم از تو با خودم بگویم
خودم از  تو گریزان است
نامت را می نویسم تا شاید بیایی
عطر آگین می شود کاغذم
اما تو نمی آئی !
حرف به حرف کلمه کلمه توراهجا می کنم
اطاقم پر احساس تنهائی میشود
می دانم
 بی تو هیچم و با تو تنها
خوشا من! 
که نامم با نام تو معنای عشق است
دوستت دارم.
  

                           م.یاور

 

جمعه تمام شده است وفردا روز دیگری از روزهای بارانی من است.امروزتنهائی کار خودش را کردوتنهایم گذاشت . بسیار خسته بودم لیلا هم رفته بودبه خانه خواهر بزرگش وقراربود منهم بروم اما تماس تلفنی مازیار کار خودش را کرد به شرکت رفتم کارم تمام شد اما حالم آنقدر بد شده بود که برای لیلا نوشتم  چقدر دوستش دارم و چقدردلم می خواهد که او اینجا باشد تا با هم به انزلی برویم و زیر باران راه برویم مثل همان روزهائی که مجنون وار ساعتها زیر باران بودیم و هر چه بیشتر راه میرفتیم بارانی می شدیم اما خیس نمی شدیم .برایش نوشتم که مثل آن روز ها دلم گرفته است اما شهامت گریه کردن را ندارم و یک بار که این را به لیلا گفته بودم اشک ریخت و گفت : گریه کردن شهامت نمی خواهد بهانه می خواهد و من گریه کرده بودم و لیلا خندیده بود تا دیگر اشکهایم را نبیند
پیاده قدم زنان به راه افتادم باران می بارید. ریز بود و من تنها بودم لیلا هم نبود تا با دیدنش آرام شوم اشکهایم منتظر بهانه بودند تا بیایند لبخند سراسر تمسخرجوانی که چترش به سرم خورده بودبهانه خوبی بود.انگار به من میخندید یا به اشکهایم  شاید به راه رفتنم شاید به این خاطر که برای خندیدن بهانه ای لازم داشت و آن بهانه اشکهای من بود. شاید              

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

پنج شنبه است و تنهایم در شرکت نشسته ام ومنتظراین هستم که مازیار بیاید وکمی  از این حال خارج بشوم.تا نیم ساعت پیش داشتم با علی صحبت میکردم که به یاد حرفهای گردآفرید افتادم . نوشته بود چرا همه مشکل و شکست عشقی دارند؟علی  18 همین ماه باید  به سربازی برود و از بابت نامزدش بسیار ناراحت است  آمد و با من درد دل کرد خیلی خوشم آمدخیلی همدیگر را دوست دارند بیاد خودم و جوانی !!!هایم افتادم علی میگوید نمی دانم چرا دیگر نمیخواهد مرا ببیند واگر او را نبینم به سربازی نمی روم نمیدانستم اینقدر احساساتی است از او بعنوان یک مرد خوشم آمد بیاد دوران خدمت خودم افتادم عباس وآزیتا -ماجرای بهار که خیلی روی من اثر گذاشته بود ووجود افسانه که تسلی خاطرم بود وخودش نمی دانست

از اینجا تا تنهائی من راه زیاد است
لیلا
یکسره صدایم می زد
وادارم می کرد تا رویاهای شما را ببینم
می توانید کمی صبر کنید؟
فقط یک امشب را
  می خواهم قدم بزنم


                               م.یاور  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

شب آنقدر تاریک نبود
که نتوان در دل آسمان
یک بستر سبز را ندید
که می خرامد ومی رود ودور می زند
حضوری دوست داشتنی که تنهائی ات را از تو نمی خواهد
به ستاره گفتم
به لیلا هم
یک خواب خوب ،همه ی شب خوب است
اگر سحر تو را جا نگذارند


م.یاور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  |