تبليغاتX
لیلا و بیدمجنون

لیلا و بیدمجنون

روزنوشتهای شبانه یک بیدمجنون تنها که تنها نیست

بهار آمد و عید همراهش بود

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و عشق ماند و امید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

چشمهایش

لیلا به تهران رفته است و من مانده ام تنها تا بیاید . دیروز از چشمهایش عکس گرفتند در بانک چشم بالاتر از میرداماد بود اگر اشتباه نکنم .امروز هم که باید برود دکتر.

اگر تنها هستم خودم خواسته ام

نه اینکه فکر کنید ُ خسته ام نه

شکسته ام !ولی همین که نای نوشتن و گفتن و خواندن را دارم

را عشق است.

منتظرم تا فردا چه بشود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

برف ها همه لیلایند

حضور سردت بر گرده هایم می نشیند

مرا تنگ در آغوش می گیری ٬

و تنم گرم وجودت می شود.

تو باران می شوی

سرازیر از سر شاخه های من به زمین ٬ هنگامی که

از تو خواهم پرسید: نام کوچکت چیست ؟

و تو چون همیشه خواهی گفت : بارانی یخ زده یا ابری سرد

و من می دانم که تو همان لیلایی!

برف شده ای تا باران

خیسم نکند. 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

من بودم و بغض های پنجره

سلام به همه خوبان

آمدم نه به این خاطر که بمانم  .آمده ام که بروم چرا که رفتنم آرزوست !

مرا به سردی ی قلب شکسته ی سینه سرخی سپردند و رفتند. مرا با تنهایی ی دستان بغض آلود دوستان سابقم  تنها گذاشتند و رفتند .

احساسها همه این بود که منه افتاده توان برپا خاستن را ندارم دیگر بار ! ولی دوستان خوب نادیده ام

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

سلام

من حالم خیلی خوب نیست ولی باز هم به امیدی زنده ام .از شما هم که با اظهار لطفتان مرا تنها نگذاشته اید سپاسگذارم

به همه آنهایی که برایم پیغام گذاشته اند سر زده ام و سر میزنم و علت ننوشتنم به احوالاتم بر میگردد که بزودی عالی میشود ولی حالا خراب است 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن

نمی خواستم دوباره بیایم. کم آورده بودم انگار تمام سعی خودم را میکردم که همه را از یاد ببرم  اما نمیشد پروانه یا همان اعظم همیشه در خاطرم بود و در نمازهایم برای خوشبختی اش دعا میکردم .صنم که نمیدانم چرا نمی خواهد خوشحالی اش را به دیگران هدیه کند را ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

اولین نامه

دو بار برای دوست خوب نادیده ام صنم که وبلاگ  زیبایش به نام   http://www.sange-sabour.blogfa.com/ است را بارها خوانده ام و ناراحتی هایش مرا وادار کرده که برایش بیشتر بنویسم و همواره منتظر خبرهای خوشی از طرف او باشم اما نشد تا اینکه ایمیلی بدستم رسید و من در جواب آن برای صنم نوشتم  اما ایمیل قابل خواندن نبود پس ایمیل را در وبلاگم میگذارم تا هم صنم بخواند هم همه دوستانم و اگر شد به صنم سر بزنند و او را به فردایی زیبا امیدوار کنند و همه از او بخواهند تا نامه بعدی اش را با عشق به" او " بنویسد سرشار از عشق به او.  

شاه صنم - زیبا صنم - بوسه زنم برپای تو

ابریشم قیمت نداره حیف ازاون موهای تو

سلام صنم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

برگ برگ شده ام!

سکوت را با تو سر کرده ام
                                     در تنهایی و شب
انتظار را با تو پیموده ام 
                                     به تنهایی در شب
تمامی عشقم را با تو
برای تو بوده ام
نه شب نه مهتاب
                                  نتوانسته اند یادت را از من بکاهند

سکوت را با تو سر کرده ام
                                     بی آنکه نامت را زمزمه کنم
با یادت اشک ریخته ام
همچون گذشته
                    که یادت با اشکهایم می آمد
                                            زمانی که تو وجود داشتی اما نبودی

سکوت را با تو سر کرده ام
وقتی زمزمه ها با نامت آغاز می شدند
و نامت راز جاودانگی سکوتم بود
و سکوتم چون سکوت شب همرنگ تنهایی
 
شبها را با تو سر کرده ام 
  سکوت را با تو 
شبها را بی تو سر کرده ام 
 سکوت را با تو
شبها را با یادت 
 سکوت را با تو
شبها را به تنهایی 
سکوت را با تو
.
.
.
کاش بیایی گرده هایم تاب نگاه مهتاب را ندارند
                                             برگ برگ شده ام
                                                    خداحافظ

                                                                   م.یاور


 بعد از به تهران بردن لیلا دیگر نتوانستم بنویسم دوباره قرار شده بودبه تهران برویم ده روز گذشت باز به تهران رفتیم دکتر چشمهایش را نگاهی کرد و گفت خیلی خوبند آنقدر خوشحال بودم که نمی توانستم خوشحالی ام را برای خودم نگه دارم برای خیلی ها نوشتم که او چشمهایش بهتر شده اند
نمی دانم برای شما که حالا دارید می خوانید هم نوشته ام یا نه ولی در این خوشحالی بسیاری با من همراه شدند که از تک تک آنها سپاسگذارم
دراین مدت اتفاقات زیادی افتاده که کم کم برایتان می نویسم
بهترین خبر اینکه الهام به اشتباهش پی برد . این مسئله به بیماری اش ختم شده بود هنوز هم تحت نظر پزشک روانشناس است هر وقت افت فشار پیدا میکند و ما باید طفلک را به درمانگاه ببریم با توجه به آبرو ریزی که در شرکت اتفاق افتاد انتظار نداشت که اجازه بدهم دوباره به شرکت برگردد.یک روز با مادرش امد ومن بی مقدمه او را دعوت به کار کردم انتظارش را نداشت همکارانم هم کمی ناراحت شدند ولی من قبلا با دکتر روانشناس او صحبت کرده بودم وبرای رهایی از بحران روحی که الهام دچارش شده تنها راه بازگرداندنش به محیط کاری مناسب حالش بود و من به خاطر اینکه اعتمادش از پزشک روانشناسش سلب نشود به کسی نگفتم که با اودر ارتباطم.   

لیلا باقری هم بالاخره از خر شیطان پایین آمد. بعدا بیشتر مینویسم 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

وتو تنها ترین معشوق باقی خواهی ماند

بسیارند از تو زیباتر
بسیارند از تو بالا تر
بسیارند از تو خندان تر
بسیارند از تو پاکتر و زلال تر
اما لیلا توئی !
چون نسیم می آئی و هوایم را عطر آگین میکنی
چون باد می آئی و می پراکنی برگهای پریشانم را
میزدائی هر چه گرد و غبار است از شاخه هایم

از چمنزار که می گذری نگاهی با تو نیست
از مرزها که میگذری صدایی از تو نیست
از چشمها که میگذری اشکهایی با تو نیست
                                                                 لیلا  !
فرشته های آسمانی سرود جاودانگی ات را
همه عمر خوانده اند و می خوانند
در زمین من تو را میخوانم
با آوازی که تمام جهان را پر می کند
از سکوت تو
از مهر تو
از نگاه تو
از عشق تو
من با تو تنها میشوم
تنهائی با من و تو
عشق با ما تنها...
و تو تنها ترین معشوق باقی خواهی ماند
چون لیلا توئی!

                                               م.یاور

 

به تهران رفته بودم با لیلا برای چشمهایش.دکتر نوبت نداد ماند برای سوم خرداد .میگوید احساس میکنم که لنزهایم حرکت کرده اند .با هم به نمایشگاه کتاب رفتیم خیلی خوش گذشت از شرکت خبر نداشتم به محض برگشت متوجه اخبار بدی شدم سهیل کار خودش را کرده بود به شرکت آمده بود و باعث ناراحتی همه مخصوصا الهام شد.مازیار هم که میگوید به احترام من او را از شرکت بیرون نکرده است .الهام به خاطر شوکی که به او وارد شده در خانه بستری است به او سر زدم مثل یک موش کوچک و ریز شده است .حرفهایم را گوش که نکرد هیچ کارهای خودش را انجام داد میگفت روانپزشک دارم .حالا همه چیز به هم خورده و خانواده الهام دیگر همه چیز را میدانند .سهیل یک آدم معتاد یک هروئینی بیمار و بیچاره است و الهام میخواهد ناجی او باشد؟؟؟ حرف مراهم گوش نکرد و حالا باید تاوانش را پس بدهد سهیل به او تهمت خیلی سنگینی زده است خیلی سنگین .وآن نادان میخواست به سهیل یک آدم هرزه که همسر اولش را به خاطر هیچ و پوچ بیچاره کرد کمک کند .خدای من کمکش کن بسیار ناراحت است خانواده الهام راجع به او چه فکری میکنند؟

با نسا تلفنی صحبت کردم ۲۰اردیبهشت روز تولدش بود به او تبریک گفتم گفت که دلش برای شرکت تنگ شده و میخواهد بیاید و به ما سر بزند میگفت :دلم برای پله های شرکت هم تنگ شده چه برسد به شما   موضوع الهام را به او گفتم ناراحت شد

لیلاباقری هم زنگ زده بود من نبودم از فاطمه هم اصلا خبر ندارم قرار شده بود که با لیلا باقری حرف بزنم تا برود به فکر آینده و زندگی اش باشد اصلا وقت نشد
از افسانه هم خبری نیست به لیلا گفتم که به دلم افتاده افسون امسال عروسی میکند لیلا خندید و گفت: دلت نیفته زمین .داشت متلک می گفت مثلا.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  | 

نامت را می نویسم تا شاید بیایی

می خواهم نامم را بنویسم
گریزانند حروف از من
میخواهم تنهایی هایم را فریاد کنم
لحظه لحظه تو بیادم میآئی
می خواهم از تو با خودم بگویم
خودم از  تو گریزان است
نامت را می نویسم تا شاید بیایی
عطر آگین می شود کاغذم
اما تو نمی آئی !
حرف به حرف کلمه کلمه توراهجا می کنم
اطاقم پر احساس تنهائی میشود
می دانم
 بی تو هیچم و با تو تنها
خوشا من! 
که نامم با نام تو معنای عشق است
دوستت دارم.
  

                           م.یاور

 

جمعه تمام شده است وفردا روز دیگری از روزهای بارانی من است.امروزتنهائی کار خودش را کردوتنهایم گذاشت . بسیار خسته بودم لیلا هم رفته بودبه خانه خواهر بزرگش وقراربود منهم بروم اما تماس تلفنی مازیار کار خودش را کرد به شرکت رفتم کارم تمام شد اما حالم آنقدر بد شده بود که برای لیلا نوشتم  چقدر دوستش دارم و چقدردلم می خواهد که او اینجا باشد تا با هم به انزلی برویم و زیر باران راه برویم مثل همان روزهائی که مجنون وار ساعتها زیر باران بودیم و هر چه بیشتر راه میرفتیم بارانی می شدیم اما خیس نمی شدیم .برایش نوشتم که مثل آن روز ها دلم گرفته است اما شهامت گریه کردن را ندارم و یک بار که این را به لیلا گفته بودم اشک ریخت و گفت : گریه کردن شهامت نمی خواهد بهانه می خواهد و من گریه کرده بودم و لیلا خندیده بود تا دیگر اشکهایم را نبیند
پیاده قدم زنان به راه افتادم باران می بارید. ریز بود و من تنها بودم لیلا هم نبود تا با دیدنش آرام شوم اشکهایم منتظر بهانه بودند تا بیایند لبخند سراسر تمسخرجوانی که چترش به سرم خورده بودبهانه خوبی بود.انگار به من میخندید یا به اشکهایم  شاید به راه رفتنم شاید به این خاطر که برای خندیدن بهانه ای لازم داشت و آن بهانه اشکهای من بود. شاید              

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیدمجنون  |